خرید بک لینک

سبک زندگی اسلامی

شاه عباس قرآن میخواند که به آیه 12 سوره انعام رسید: (به مشرکان) بگو که آنچه در آسمانها و زمین است ملک کیست؟ (اگر آنها نگویند) تو باز گو همه ملک خداست که بر خویش رحمت و بخشایش را فرض و لازم کرده است. شیخ بهایی را دید، گفت: «ای شیخ! میخواهم من هم یک روز در طول پادشاهیام رحمت بر خود واجب کنم و با مردم سرزمینم با رحمت و بخشش برخورد کنم.»شیخ گفت: «بعید میدانم بتوانی! کار سختی است.» شاهعباس دستور داد در شهر جار زدند که هر کس از شاه شکایتی یا خواستهای دارد فردا آزاد است به دربار بیاید و شاه نه تنها خشم نخواهد گرفت بلکه مورد مرحمت خود هم قرارش خواهد داد.شاه شب را زود خوابید و گمان میکرد که فردا صبح دربارش از سیل جمعیت شلوغ خواهد شد ولی تا شب هنگام که مهلت رحمت شاه به پایان رسد دو نفر بیشتر به نزد او مراجعه نکردند.یکی پیرزنی بود که آمده بود تا پسرش را شاه از زندان ببخشد و آزاد کند.و

برچسب: نویسنده: حدیث فرهادی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 1:11

صفحه بندی